صندوقچه

یک حادثه ی تلخ اما ...
نویسنده : - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
 

امروز اتفاق عجیب و دردناکی برایم افتاد که خیلی مرا آزرده کرد ولی از طرفی هم از آنجا کار این دنیا و صاحبش، بی حکمت و پایه و اساس نیست، این اتفاق را تحمل کرده و پذیرا شدم، چون برایم ثمراتی داشت : این اتفاق یک تصادف تلخ بود؛ برخورد یک دوچرخه به من که از پشت سر به سرعت آمد و خورد به پا و پهلویم که حسابی مرا زمین گیر کرده است.

دوچرخه سوار پسرکی بود که حسابی ترسیده بود اول فکر کرد من مُرده ام ولی کم کم به هوش آمدم و مردمی که اطارفم جمع شده بودند، مرا رساندند به بیمارستان و حالا اینجا فرصتی شده تا دفتری بردارم و در این گوشه ی بیمارستان که حالا حسابی وقت برای نوشتن دارم، برای نوه ی گلم خاطره بنویسم. البته بگویم این ها آنقدر هم خاطرات نیست یعنی


بیشتر به نوشتن از رازهای زندگی می ماند تا خاطرات و از تو درخواست می کنم اگر قبل از مرگم به دستت رسید تا وقتی که من زنده ام نه آن ها را به کسی بدهی و نه اصلا حرفی از این نوشته ها بزنی

پس تا وقتی من زنده ام فقط خودت از وجود این رازها مکتوب که برایت نوشته ام مطلع باش و بعد از مرگ پدر بزرگ هر طور که خواستی عمل کن یا چاپشان کن یا ...

امروز که این دفتر را سیاه می کنم برایت، شنبه است و هوا خیلی خوب ... می خواستم دیشب شروع کنم به نوشتن ولی بس که این جبّار قالی فروش دیشب باز برای هزارمین بار برایم از خاطرات گذشته و بچه هایش گفت، حسابی مرا و خودش را خسته کرد و نتوانستم بنویسم. بی انصاف گوش مفت گیر آورده بود و هی می گفت و می گفت ... ولی بعد از نماز صبح، عزم را جزم کردم تا برای نوه ی عزیزم بنویسم.

شاید برایت جالب باشد بدانی که الآن که این خاطرات را می نویسم درست همین امروز ۶٩ سالم تمام می شود یعنی ٨٢٨ ماهه و بهتر است بگویم ٢۴٨۴٠ روزه شاید هم ۵٩۶١۶٠ ساعته یعنی این همه مدت از خدا عمر گرفته ام و معلوم نیست چقدر دیگر عمر کنم ولی چیزی که مشخص است این است که من امروز ۶٩ سالم تمام می شود و می روم به هفتاد سالگی و تو نوه عزیزم الآن ٢٠۴ ماهه یا ۶١٢٠ روزه و یا ١۴۶٨٨٠ ساعته هستی و اگر خواستی حساب کتاب کنی که دقیقا چند سال داری؟ابرونیشخند

خوب باید خودت حساب کنی....

حتما با خودت فکر می کنی می گویی : بابا این پدر بزرگ ما عجب حوصله ای دارد که می نشیند این همه حساب و کتاب مب کند ببیند چند ماه یا چند روز یا چند ساعت عمر کرده ولی ان شاءالله تو هم یک روز پیر و عاقبت به خیر می شوی و متوجه می شوی که پیری اگر هیچ خاصیتی نداشته باشد همین بس که وقت داری تا از این کارها بکنی و سر نوه ات را با این اعداد و رقم ها به درد بیاوری

تازه به کسی نگی ها من حتی ماه، روز، ساعت و ثانیه های زندگی پدر و مادرت را هم حساب کرده ام و دقیقش را توی دفتر خاطراتم نوشته ام ولی نمی خواهم وقتت را بگیرم به همین خاطر اینجا نمی آورمش شاید یک روز که تنها شدیم به تو نشان بدهم شاید هم یک روز این خاطراتم به دستت بیفتد و خودت بخوانیشان؛ آخر من وصیت کرده ام که دفتر خاطراتم را به تنها نوه عزیزتر از جانم بدهند... و شاید آن روز که تو داری این سیاه نوشته هایم را می خوانی دیگر من پیش شما نباشم و زیر خروارها خاک...

اگر نوشته ام کثیف شده عذر می خواهم آخر نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم و بی اختیار... دفتر را خراب کردم

می خواستم بیشتر و بیشتر برایت بنویسم ولی بغضم ترکید و گریه ام گرفت و دیگر نتوانستم بنویسم، تازه دفتر هم خراب و کثیف شد

ببخشید!

خوب خیلی نوشتم و ورّاجی کردم آخر آدم پیر می شود خیلی حرف می زند و هی دنبال گوش مفت و شاید هم چشم مفت می گردد که حرف هایش را بشنود یا نوشته هایش را بخوانند

خوب باید یک جوری شروع می کردم دیگر و امیدوارم خوب و جالب شروع کرده باشم ولی قول می دهم از این به بعدبهتر برایت بنویسم و از رازهای به درد بخور زندگی برایت بگویم.